سلام به محرم [عمومی , ]

سلام من به محرم محرم گل زهرا
به لطمه های ملائك به ماتم گل زهرا
سلام من به محرم به تشنگی عجیبش
به بوی سیب زمین و غم حسین غریبش
سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی
سلام من به محرم به كربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش
سلام من به محرم به حال خسته زینب
به بینهایت داغ دل شكسته زینب
سلام من به محرم به دست و مشك ابوالفضل
به ناامیدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل
سلام من به محرم به قد و قامت اكبر
به خشك اذان گوی زیر نیزه و خنجر
سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای گیسوی قاسم
سلام من به محرم به گهواره اصغر
به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر
سلام من به محرم به احترام سكینه
به آن ملیكه كه رویش ندیده چشم مدینه
سلام من به محرم به عاشقی زهیرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خیرش
سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش
به رو سپیدی عون و بوی عطر عجیبش
سلام من به محرم به زنگ محمل زینب
به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب
سلام من به محرم به انتظار رقیه
به پای آبله بسته به چشم تار رقیه
سلام من به محرم به شور و حال عیانش
سلام من به حسین و به اشك سینه زنانش
سلام من به محرم به حزن نغمه هایش
به پرچم و به سیاهی به خیمه های عزایش
نوشته شده توسط ملكه عشق در دوشنبه 24 دی 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 8 بهمن 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ
()
نظر
مناجات [متن های عاشقانه , ]
 الا ! ای مهین مالك آسمانها كجا گیرم آخر سراغت كجایی ؟ غلام وفای تو بودم _ نبودم ؟ چرا با من با وفا بی وفایی ؟ چه سازم من آخر بدین زندگانی كه ریبی است در بیكران بی ریایی چسان خلقت مهمل است اینكه روزم فنا كرد – كام قدر – بر قضایی ! بیا پس بگیر این حیاتی كه دادی كه مردم از این سرنوشت كذایی ! خداوندگارا ! اگر زندگانیست این مرگ ناقص بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم ! دو صد بار میكشتم این زندگی را اگر میرسیدی به زور تو ، زورم ! كما اینكه این زور را داشتم من ولی تف بر این قلب صاف و صبورم ! همه ش خنده میزد بصد ناز و نخوت كه من جز حقیقت ز هر چیز دورم ! بپاس همین خصلت احمقانه كنون اینچنین زارو محكوم و عورم ؟ چه سود از حقیقت كه من در وجودش اسیر خدایان فسق و فجورم ؟ از آن دم كه شد آشنا با وجودم سرشكی نهان در نگاه سرورم چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقیقت » كه پامال شد زیر پایش غرورم خداوندگارا! تو فرسنگها دوری از خاك دوری تو درد من خاك بر سر چه دانی ؟ جهانی هوس مرده خاموش و بیكس در این بینفس ناله آسمانی ... زروز تولد همه هر چه دیدم همه هر كه دیدم تبه بود و جانی طفولیتم بر جوانی چه بودی كه تا بر كهولت چه باشد جوانی ! روا كن به من شر مرگ سیه را كه خیری ندیدم از این زندگانی! مگر از پس مرگ – روز قیامت خلاصم كن زین شب جاودانی! بمن بد گمانی؟ دریغا ! ندانم چسان بینمت تا چنانم ندانی؟ نه بالی كه پر گیرم آیم به سویت نه بهر پذیرایی ات آشیانی! چه بهتر كه محروم سازم تو را من ز دیدار خویش و از این میهمانی مبادا كه حاشا نمائی بخجلت كه پروردگار لتی استخوانی ! خداوندگارا ! تو میدانی آخر ، چرا بی محابا سیه پرده شرم و رو را ندیدم ! مرا ز آسمان تو باكی نباشد كه خون زمین می طپد در وریدم ! من آن مرغ ابر آشیانم كه روزی ببال شرف در هوا می پریدم ! حیات دو صد مرغ بی بال وپر را برغم هوس – از هوی می خریدم بهر جا كه بیداد میكشت دادی : بقصد كمك ، كوبه كو می خزیدم ! بهر جه كه میمرد رنگی ز رنگی بیكرنگی از جای خود میپریدم ! من آن شاعر سینه بدریده هستم كه عشق خود از مرگ می آفریدم ! چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم ز شاخ حقیقت هر چه چیدم! ولی ناخلف باشم از دیده باشی كه باری سر انگشت حسرت گزیدم ! ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم ز روز ازل راه خود را گزیدم ! خداوندگارا ! ز تخت فلك پایه آسمانها دمی سوی این بحر بی آب رو كن زمین را از این سایه شیاطین جنین در جنین كین به كین رفت و رو كن سیاهی شكن چنگ فریادها را به چشم سكوت سیاهی فرو كن ! همیشه جوانی تو ، پیر زمانه ! شبی هم " جوانی " بما آرزو كن ! كه تا زیرورو نسازم آسمانت زمین را بنفع زمان زیر رو رو كن !
نوشته شده توسط ملكه عشق در دوشنبه 17 دی 1386 و ساعت 09:01 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 17 دی 1386 و ساعت 09:01 ق.ظ
()
نظر
|